خسته می شوم زمانی از صدای پای تو
خسته می شوی زمانی از تمام حس من
می روی کنار دور ها و می شناسی انچه در میان خواب های کودکی نشسته است.
بوسه ای زدست تو ....
حادثه همین نگاه اخر است.
بوسه ای زدست تو
وتو به من همیشه فکر می کنی..
ومن برای بوسه ای دگر
هزار سال و ثانیه ٬هزار روز و ماه و دم
سکوت می کنم. تو اخرین شکفتن ترانه ی جوانی منی!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:20  توسط محمدرضا
|
هرچند که جور دیگری دیدمشان٬
از زاویه ی خوب تری دیدمشان٬
از دور و برم همه پراکنده شدند
از بسکه به چشم خواهری دیدمشان
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 0:0  توسط محمدرضا
|
این نیوتن هم چیزی نمی فهمید!!!!!
اگرهر عملی را عکس العملی بود٬
این همه عاشقانه های من بی جواب نمی ماند!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 23:57  توسط محمدرضا
|
این نیوتن هم چیزی نمی فهمید!!!!!
اگرهر عملی را عکس العملی بود٬
این همه عاشقانه های من بی جواب نمی ماند!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 23:57  توسط محمدرضا
|
هر روز برایت رویایی باشد در دسترس نه دور دست
عشقی باشد در دل نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:40  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 18:48  توسط محمدرضا
|
بر نگرد!!
خسته می شویاز این همه من!!
انوقت خسته می شوم از این همه بودن
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:42  توسط محمدرضا
|
به من بگو چکار کنم دنیا راز درد و غمه
تموم زندگیم تویی تو هم که اخمات تو همه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 13:19  توسط محمدرضا
|
بزرگترین اشتباه عمرم انتظار تو بود.
که بیایی و هنوز عاشقم باشی.
که اصلا نمی دانم از اول عاشقم بودی؟!؟
همین که نمی بینمت و همین که نیستی برایم یک اقیانوس ماهی قرمز می ارزد.!
لا اقل به امید عاشق دیدنت نفسی می کشم
اما.............
اما اگر بیایی و همه ی روزهای عمرم را برای هیچ به دیوار میخ کرده باشم چه؟
اگر دیگر زیبا نباشی بسان صدف های مرطوب و زیبای دریا چطور؟؟؟
اگر یبایی و عینک سیاهت را زده باشی چکار کنم؟
خواهش می کنم نیا!!!!!!!!!!!
پیدا نشو از از میان خاطراتم.همانجا ها بمان!!
لا اقل همیشه زیبا به یادم می ایی!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:3  توسط محمدرضا
|
چرا نمی خندی؟؟؟؟؟؟؟!!
ستاره ها میان ارزوهایمان کجایند؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:4  توسط محمدرضا
|
تو امید منی اما
داری از دست من می ره
با دستای خودت داری
همه هستی مو می گیری
دعا کردم دعا بازم
با چشمایی که نخوابیده
مگه می ذاره تنهایی؟!
مگه گریه امون می ده؟!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 17:40  توسط محمدرضا
|

بر خیالت می شود ایا شبی
حس کنی قلبت برایم می تپد؟
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 6:51  توسط محمدرضا
|
ماچون دو دریچه روبروی هم
اگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز اینده
عمر اینه ی بهشت اما اه
بیش از شب و روز تیرو دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:45  توسط محمدرضا
|
چرا دوستم نداری؟؟؟
دیگر دوستم نداری!کاملا نا مهربانی را استنشاق می کنم.طعم کلاغ هایی را دارد که برای مترسکها دهن کجی می کنند.و بلند بلند می خندند.
یادت هست که دوستم داشتی؟و لباسهایم را نمی دیدی وقتی که از کار برمی گشتم.دستهایم که ...و صورتم که....برایم اب را می خواستی تا رد پای کار و زندگی را به دور ها بفرستم.دستم را که خالی بود و زبانم را که بر سین تکیه داشت!!!هرگز نمی دیدی .
مرا می دیدی که که برایت عروسکی اورده بودم به جای جواهر و گل برایت اورده بودم به جای هر چیز..و عاشقشان می شدی.
می فهمیدی همین را دارم !!و تمام هستی ام را درک می کردی.
نزدیکم می ماندی اگر شبها تنها بودم اگرچه با تو هرگز تنها نبودم.ودستهایت.....وای دستهایت چقدر گرم بود.بوی نفسهایت ......
انصاف داشته باش .دوستم نداری دیگر!
نگران دستهایت می شوی که به دستهایم نخورد قبل از اب... وبرایم از خواب هایت نمی گویی.
عروسک هایت را دوست نداری.و گردن اویزی که برایت خریدم را کنار حوض جا گذاشتی.و دیروز صدایت را بلند کردی: که خوابی!!!!!
دیگر دوستم نداری.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 16:3  توسط محمدرضا
|
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که من ان راز توان دیدن و گفتن نتوان
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:2  توسط محمدرضا
|
تمام حقیقت این ست که کسی برای بلندای پروازت پری نمی دهد.
و دستت را نمی گیرد اگر دستت را دراز کنی.
حقیقت اینست که دیگران تورا دیوانه بخواهند راحت ترند تا لبخندی بزنند و بروند.
حقیقت تو نیستی !!!
حقیقت منم !!!
منم که هنوز برایت لبخند می زنم .
و تمام هستیم از تو عکسی ست که شبیه قاصدک ها در گوشه ی ان می وزی.
تو حقیقت نیستی .تو تمام زندگی منی.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 11:31  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 21:58  توسط محمدرضا
|
عز
عزیز خسته از سکوت!
برای هر شبت که مه گرفته دامن هزار سایه را
چقدر تنگ می شود تنفس حجابها!
درست بین مه
به زیر سرو خسته از کشاکش عبور
منی که دیده نیست!
نشسته ....خفته ام!
برای من هزاز بار می شود گریست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:52  توسط محمدرضا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:31  توسط محمدرضا
|
بیتای من!چه خوب است که گمت کرد!
که اگر نخندی نمی بینمت.!و نمی بینمت اگر برایم شانه هایت را بالا بیاندازی.وقتی برایت از پشت پنجره های پر از غبار دست تکان می دهم.
نمی بینمت اگر که برایم عاشق کس دیگری شده باشی که از من بلندتر می پرد و دستش به تمام سیب های شاخه ی درخت همسایه که به حیاط خانه ی ما بی اجازه سرک می کشد....می رسد.
نمی بینمت اگر بلند بخندی وقتی چشمهای هرزه ای مجذوب چشمهایت شده باشد.
چقدر خوشبختم اگر گمت کرده ام. نمی دانم کجایی!و چکار می کنی.. ایا هنوز دوستم داری یا دفترچه های خاطراتت را به دوره گرد محله تان فروختی !!
چقدر خوب شد که گمت کردم!!!!!!!!!!
اینطور فقط نگاه لرزان اخرت را می شناسم و بس.و دستهایت که سرد بود و می لرزید.............و عطر نفست......
فکر می کنم خوشبختم که لا اقل یاد اخرینت به زیباترین شکل مزین است به عشق. به بوسه به اه .....
وامروز یادت برایم همیشه لبخند می زند به زندگیم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 23:28  توسط محمدرضا
|